previos pageحضرت معصومه سلام الله علیها فاطمه دوم - محمد محمدی اشتهاردیnext page


حوزه علميه قم را علم فرما به عالم تا كند فلك مسلمين را بادبانى
نيكخواهش را عطا فرما بقاى جاودانى بهر بد خواهش رسان هر دم بلاى آسمانى
تا ز فرط گل شود شاها! زمين چون طرف گلشن تا ز فيض فروردين گردد جهانى چون جنانى
بگذرد بر دوستانت هر خزانى چون بهارى رو كند بر دشمنانت هر بهارى چون خزانى‏(129)

آن بزرگمرد، بذر سير و سلوك و عرفان بر اساس عشق (نه علم منهاى عشق) را در قلوب حوزويان كاشت، به طورى كه اين بذر در سطح وسيعى شكوفا شده و ثمر بخشيد.

او كتاب‏هاى: اسفار، فتوحات مكيه، فصوص الحكم و مصباح المنير را وسيله‏اى به سوى همين عشق قرار داد، نه آنكه در اصطلاحات اين كتاب‏ها، غرق شود، و از پرواز غافل گردد، او در اين راستا مى‏گويد:

بشكنيم آينه فلسفه و عرفان از صنم خانه اين قافله بيگانه شويم
فارغ از خانقه و مدرسه و دير شده پشت پايش زده بر هستى و فرزانه شويم

در جوانى سرگرم به مفاهيم و اصطلاحات پررزق و برق شدم، كه نه از آنها جمعيت حاصل شد، نه حال، اسفار اربعه با طول و عرضش، از سفر به سوى دوست بازم داشت، نه از فتوحات فتحى حاصل شد، و نه از فصوص الحكم حكمتى دست داد، تا چه رسد به غير آنها.

از فتوحات نشد فتحى و از مصباح نورى هر خواهم در درون جامه دلفريب است (130)

و در پاسخ به يكى از بانوان از بستگانش كه از او خواسته بود تا چند كتاب عرفانى را به وى معرفى كند، فرمود: دخترم! در دفع حجب كوش، نه در جمع كتب.

به اين ترتيب امام خمينى (رحمه الله) كتاب‏هاى عرفانى را اگر وسيله وصول به حق باشند، نور مى‏دانست و گرنه، آن را حجاب سر راه تكامل.

آرى او همه دانش پژوهان، به خصوص حوزويان را به عبور از پوست به مغز فراخواند و آنها را به تحول و دگرگونى عميق به حركت در آورد. به گفته شمس مغربى:

نظر را نغز كن تا نغز بينى گذر از پوست تا مغز بينى

نگاهى بر تحولات فرهنگى، اجتماعى و سياسى حوزه

گرچه كار اصلى حوزه علميه، تعليم و تعلم است، ولى از نظر حوزه هيچ گاه تعليم و تعلم، هدف نيست، بلكه وسيله‏اى است براى وصول به اهداف عالى و كمالات متعالى انسانى، بر همين اساس حوزه علميه قم در هر زمانى تا سرحد امكانات خود، منشأ تحولات عظيم فرهنگى، اجتماعى و سياسى و هرگونه عواملى كه موجب رشد تعالى انسان‏ها مى‏شود، شده است، در اين كتاب كه بناى آن بر اختصار است، به طور فهرست به ذكر چند نمونه از اين تحولات مى‏پردازيم:

تحولات فرهنگى:

فرهنگ اسلام، غنى‏ترين فرهنگى است كه بر همه ابعاد علمى توجه كرده، و از نظر عمق و فراگيرى و پرمايه بودن، سرآمد فرهنگ‏هاى ملل مختلف جهان است، حوزه‏هاى علميه به خصوص حوزه عليمه قم كه از يك سو، برخاسته از فرهنگ اسلام است، و از سوى ديگر نشانگر فرهنگ اسلام و نگهدارنده و پرورنده آن مى‏باشد، در اين راستا خدمات بسيار نموده است، دانشمندان بزرگ و جهانى مانند: بوعلى سينا، خواجه نصير طوسى، علامه حلى، وحيد بهبهانى،ملاصدرا شيرازى و ده‏ها نفر از اين گونه افراد كه در علوم مختلف مانند: ادبيات، منطق، فلسفه، عرفان، علوم طبيعى، رياضى، طب، و... صاحب نظر بودند، و در اين مسير، خدمات شايانى نمودند از حوزه‏هاى علميه برخاسته‏اند، در رأس حوزه‏ها، حوزه علميه قم در اين موارد، گام‏هاى راسخ برداشته، و با تربيت دانشمندان بزرگى توانسته است تا بزرگترين خدمات فرهنگى را ارائه دهد.

تأليف كتاب‏ها در علوم مختلف، و تأسيس كتابخانه‏هاى پرمحتوا و عظيم، كه تعداد كتب بعضى از آنها بر صدها هزار كتاب بالغ مى‏شود، نشانگر روشن اين تحولات فرهنگى است، با توجه به اينكه نقش حوزه‏هاى علميه به خصوص حوزه علميه قم در پيدايش آنها، از همه دانشگاه‏ها و محافل بيشتر است.

محققان آگاه و عالمان بى‏نظر مى‏گويند: اگر كتابخانه‏هايى مانند كتابخانه آستان قدس، در مشهد، و كتابخانه مجلس در تهران، و كتابخانه آيت‏الله مرعشى نجفى (رحمه الله) در قم را، از كتاب‏هاى حوزويان و از آثار علمى عالمان دين و برخاستگان حوزه‏هاى علميه تهى كنيم، قفسه‏هاى آن كتابخانه‏ها جز از چند كتاب واريخته و گرد و خاك گرفته، چيزى باقى نمى‏ماند، آنچه كه مايه قوام و اعتبار اين كتابخانه‏ها شده، همام كتاب‏هاى حوزويان است.(131)

به عنوان نمونه، عالم بزرگ قرن چهارم شيخ صدوق (ابوجعفر محمد بن على بن بابويه، متوفاى 381 هجرى قمرى)، از برخاستگان حوزه علميه قم در قرن چهارم است كه استادش ابن وليد قمى بود كه در سال 343 هجرى قمرى در قم از دنيا رفت، شيخ صدوق در آن عصر، با آن امكانات بسيار محدود، در حدود سيصد جلد كتاب در علوم مختلف اسلامى، مانند: فقه، حديث، كلام، رجال و... تأليف نمود، كه يكى از كتاب‏هاى معروف او از كتب اربعه شيعه، به نام من لا يحضره الفقيه است.(132)

تحولات فرهنگى حوزه علميه در عصر زعامت آيت‏الله العظمى بروجردى (رحمه الله) تا كنون فرهنگى است، و حوزه علميه قم در هر عصرى به خصوص در اين عصر مشعلدار انقلاب فرهنگى در ابعاد گوناگون بوده و در اين راستا، سهم به سزايى دارد.

نمونه ديگر اينكه، احمد بن محمد بن خالد برقى‏(133) صاحب كتاب المحاسن از محدثين و علماى برجسته قرن سوم در قم بود، وى با اينكه از علما و محدثان برجسته آن عصر بود، شيخ جليل ابوجعفر احمد بن محمد بن عيسى قمى كه شيخ و فقيه و رئيس محدثان حوزه علميه آن عصر قم بود، احمد بن محمد برقى را به دليل اينكه بر و روايات مرسل (كه تعدادى از سلسله راويانش ذكر نشده‏اند) اعتماد مى‏كند، و از رواياتى كه موثق نيستند نقل روايت مى‏نمايد، از قم بيرون كرد، و بعدا او را به قم برگردانيد.(134)

و همچنين على بن بابويه (پدر شيخ صدوق) متوفاى 329 هجرى قمرى كه شيخ محدثان قم بود، دستور داد حسين بن منصور حلاج، صوفى معروف را كه به قم آمده بود با كمال ذلت بيرون كردند، تا مبادا القائات انحرافى او افكار مردم را آلوده و منحرف نمايد.(135)

تحولات اجتماعى

عالمان ربانى همواره داراى روح مردمى و خدمت‏گزارى به مردم بودند، و همچون پدر و مادر مهربان براى جامعه، دل سوزى مى‏كردند، و شعارشان اين سخن معروف پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم)بود كه:

من اصبح لا يهتم بأمور المسلمين فليس بمسلم

كسى صبح كند ولى به امور مسمانان توجه ننمايد، مسلمان نيست.(136)

بر همين اساس، حوزه علميه قم و برخاستگان آن، همواره نقش مهمى در تحولات اجتماعى داشته، و در رشد و تعالى جامعه، و نگهدارى آن از خطر سقوط، قدم‏هاى راسخ برداشته و بر مى‏دارند، اكثر موسسات اجتماعى، و عواملى كه موجب ساختن جامعه سالم مى‏شود، و از نظرات مختلف مانند: اقتصادى، سياسى، مذهبى، ملى و روابط گوناگون اجتماعى مفيد است از همت والادى عالمان دين، نشأت گرفت و تحت نظارت و اقدامات علمى و جدى برخاستگان از حوزه‏هاى علميه، به خصوص، به خصوص حوزه علميه قم بوده است.

امام خمينى (رحمه الله) با اينكه به حق رهبر راستين و مورد قبول جامعه بود، آن چنان از روح مردمى و خدمت گزارى برخوردار بود كه از روى صدق و خلوص، مى‏فرمود: به من رهبر نگوييد، به من خدمت گزار بگوييد.

امر به معروف و نهى از منكر، دو فريضه بزرگ اسلامى، شيوه هميشگى حوزويان است، آنها با اجراى اين دو وظيفه مهم، نقش به سزايى در تهذيب و تكميل، پاك سازى و به سازى جامعه داشتند و دارند، انقلاب عظيم اسلامى ايران، كه يكى از آثار آن، تحولات اجتماعى آن است، در حقيقت نشأت گرفته از حوزه علميه قم است، زيرا بينانگذار جمهورى اسلامى ايران حضرت امام خمينى (رحمه الله) از حوزه برخاسته، و صاحبان اصلى انقلاب و تداوم دهندگان آن از حوزه بوده‏اند، و اين مطلبى است كه جملگى بر آنند و نياز به توضيح ندارد.

يكى از تحولات اجتماعى در تاريخ ايران كه در جايگاه بسيار رفيعى قرار دارد، موضوع تشيع ايرانيان است، با اينكه اسلام در عصر خلافت خليفه دوم، وارد ايران گرديد، بدون ترديد يكى از عوامل تشيع ايرانيان، ورود محدثان و راويان شيعه در قرن دوم و سوم به قم بود، كه همان‏ها قم را مركز تعليم و تعلم (حوزه) قرار دادند، و مبانى تشيع را به اطلاع مردم از آنجا به جاهاى ديگر سرايت كرد، و به طور كلى حوزه علميه قم از روز تأسيس تا كنون، قرن به قرن، نقش به سزايى در تشيع مردم و تداوم تشيع و اسلام ناب داشته است، و با تأليفات و تبليغ و اطلاع رسانى‏هاى مختلف، در اين راستا به پيش رفته است، كه نمونه‏هايى از آن در بحث پيشينه تاريخى حوزه عليمه قم بيان گرديد.

تحولات سياسى

هيچ گاه سياست به معنى حقيقى با اسلام حقيقى جدا نيست، بلكه اين دو، عين هم و مكمل همديگر هستند.

حضرت امام خمينى (رحمه الله) در تحرير الوسيله مى‏فرمايد:

فمن توهم ان الدين منفك عن السياسه فهو جاهل لم يعرف الاسلام و لاالسياسه

پس آن كس كه بپندارد كه دين از سياست جدا است چنين كسى ناآگاه است كه نه اسلام را مى‏شناسد و نه سياست را.(137)

حوزه علميه قم از ابتدا تا حال، در هر عصرى، از ماجرهاى سياسى بر كنار نبود، بلكه در بعضى موارد، دخالت جدى كرده، و گاهى زمام سياست عصر خود را به دست گرفته است.

رابطه حوزه علميه با سياست، در طول زمان و شرايط و امكانات، مختلف بوده، كه چاره‏اى نيست جز اينكه در اينجا با ذكر نمونه‏هايى، به تماشاى دور نماى آن بپردازيم:

استقلال قم از اصفهان

مردم قم به خاطر وجود علما و محدثان شيعه در قم، در همان قرن دوم و سوم، حاضر نبودند كه به حكومت خلفاى جور كمك كنند، چرا كه آنها را غاصب و طاغوت مى‏دانستند، و در هر فرصتى بر ضد آنها رفتار مى‏نمودند. قم تا سال 189 هجرى قمرى تابع اصفهان بود، و مردم قم خراج و ماليات خود را به اصفهان مى‏پرداختند، از آنجا كه حكومت و مردم اصفهان در آيين غير تشيع بودند، مردم قم به پيروى از علماى خود، خواهان استقلال بودند، واز دادن ماليات به اصفهان اكراه داشتند. چنان كه قبلا خاطرنشان گرديد.

سرانجام در سال 189 هجرى قمرى با كوشش حمزه بن اليسع اشعرى قم از اصفهان جدا شد، و به صورت كوره (به اصطلاح امروز شهرستان) درآمد، و در سال 195 در مسجد دزپل يا درپل منبر قرار داده‏اند، با توجه به اينكه: منبر داشتن شهرى، علامت استقلال آن شهر بود.(138)

چنين استقلالى، از نظر سياسى و مذهبى، براى مردم قم بسيار مهم بود، و قطعا وجود محدثان و راويان و علما و شاگردان امامان (عليهم السلام) در قم، موجب اين استقلال گرديد، زيرا آنها بودند كه با ارشاد و اطلاع رسانى به مردم، چنين زمينه‏اى را به وجود آوردند.

بر همين اساس، خلفا و سلاطين به قم توجه خاصى داشتند، تا آنها را آرام نگهدارند، زيرا قم در هر فرصتى از فرمان آنها سرباز مى‏زدند، از اين رو خلفا براى جلب رضايت مردم قم، غالبا يكى از رجال بزرگ شيعه، يا متمايل به شيعه را فرماندار قم مى‏نمودند، از جمله مأمون (هفتمين خليفه عباسى) هرثمه را كه از رجال بزرگ و با نفوذ شيعه بود، حاكم قم كرد، و المقتدر عباسى (هيجدهمين خليفه عباسى) حسين بن حمدان را كه سال‏ها با بنى عباس مبارزه كرده بود، به حكومت قم منصوب نمود.(139)

اما متوكل عباسى (دهمين خليفه بنى عباس)، يكى از دژخيمان ناپاك و خونخوار خود، به نام موسى بن بغا ابن كليب را فرماندار قم كرد، موسى كه شخصى گستاخ و بدزبان بود، و با آل على (عليه السلام) دشمنى سخت داشت. به قم آمد و حكومت آن را به دست گرفت، او با اينكه به شدت مردم قم را ترسانده بود و آنها را به قتل تهديد نموده بود، ولى مردم قم در برابر او تسليم نشدند، سرانجام جمعى از مردم قم به محضر امام حسن عسكرى (عليه السلام) رفتند و از بودن چنان حاكم سفاكى در قم، شكايت و چاره جويى نمودند.

امام عسكرى (عليه السلام) به آنها امر كرد كه نماز مظلوم بخوانند(140) و پس از نماز او را نفرين نمايند، آنها به دستور امام حسن عسكرى (عليه السلام) عمل كردند، نفرين آنها باعث شد كه پس از اندك مدتى، موسى بن بغا به هلاكت رسيد(141)

در ورق ديگر تاريخ مى‏خوانيم: معتمد (پانزدهمين طاغوت عباسى 23 سال (از سال 256 تا 279) خلافت كرد، و چهارده سال از امامت امام حسن (عليه السلام) مقارن زمان او بود، موسى بن بغا در عصر مهتدى و معتمد عباسى، فرمانده لشكر بود، بسيار ظلم مى‏كرد، مردم قم از ظلم او به ستوه آمدند، و به محضر امام حسن عسكرى (عليه السلام) رفته، او از ظلم او به آن حضرت شكايت نمودند، امام حسن (عليه السلام) دعايى را به مردم قم آموخت تا در قنوت نماز بخوانند، تا از شر او نجات يابند، فرازى از آن دعا چنين است:

اللهم و لا تدع للجور دعامه الا قصمتها، و لا حبه الا هتكتها، و لا كلمه الا فرقتها... و لا رافعه علم الا نكستها

خدايا! براى ظلم و جور، پايه‏اى را رها نساز، مگر اينكه آن را درهم بشكن، و سپرى نگذار مگر اينكه آن را پاره كن، و كلام وصف به هم فشرده‏اى نگذار، مگر اينكه گسيخته كن، و پرچم برافراشته‏اى نگذار، مگر اينكه سرنگون فرما...(142)

نتيجه اينكه: وجود محدثان و شاگردان امامان (عليهم السلام) و به زبان روز وجود علما و طلاب، در همان قرن دوم و سوم در قم، كه بيانگر وجود حوزه علميه كوچك در آن عصر است، باعث شده بود، كه مردم در برابر حكام جور، نه تنها تسليم نمى‏شدند، بلكه با آنها مبارزه كرده و براى بيرون راندن آنها، اقدامات گوناگون مى‏نمودند.

موضع‏گيرى پنج عالم بزرگ قم، در برابر طاغوت‏

1- ميرزاى قمى (رحمه الله) در برابر فتحعلى شاه

حوزه علميه قم در هيمن منوال قرن به قرن، منشأ آثار مختلف سياسى بوده، تا عصر قاجار، چنان كه قبلا گفتيم، مرجع عظيم الشأن حضرت آيت‏الله العظمى ميرزا ابوالقاسم قمى‏(143) (معروف به ميرزاى قمى) در قم سكونت داشت، اين مرجع عالى مقام در رونق و فتق امور، و در سياست دخالت مى‏كرد، و با نصايح خود، فتحعلى شاه و حكام ديگر را از ظلم و ستم داستان زير كه بيانگر دخالت ميرزيا قمى (رحمه الله) در امور سياسى، و قاطعيت او در برابر سلطان عصرش است: توجه كنيد:

1- فحتعلى شاه گاهى به ديدار ميرزاى قمى مى‏آمد در يكى از ملاقات‏ها، ميرزا به فتحعلى شاه گفت: اى پادشاه! عدالت را رعايت كن، از آن ترس دارم كه بر اثر رابطه‏اى كه با تو دارم مشمول عذاب و خشم خدا گردم، چرا كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد:

لا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار

و تكيه بر ظالمان نكنيد كه موجب مى‏شود آتش دوزخ شما را فراگيرد.(144)

2- در ملاقات ديگر، ميرزاى قمى؛ دست بر ريش بلند فتحعلى شاه كشيد و فرمود: اى پادشاه! مبادا كارى كنى كه اين ريش در روز قيامت بسوزد.(145)

3- و در يكى از ملاقات‏ها، فتحعلى شاه به ميرزاى قمى عرض كرد: اجازه بده دخترم را همسر پسرت كنم و به اين وسيله بين ما و شما رابطه خانوادگى برقرار گردد.

در آن ملاقات، در اين مورد نتيجه گرفته نشد، ميرزا از اين پيش نهاد نگران بود (چرا كه چنين وصلتى موجب تأييد كارهاى شاه مى‏شد، و ميرزا هرگز نمى‏خواست، با خاندان شاه نزديك گردد و او را تأييد كند) ميرزا كه نمى‏توانست چنين اجازه‏اى بدهد، و از طرفى احتمال آن وجود داشت كه مجبور به اجازه گردد، دست به دعا برداشت و گفت: خدايا اگر بنا است دختر شاه همسر پسرم شود، مرگ جوانم را برسان.

طولى نكشيد كه پسر ميرزا در ميان حوض خانه افتاد و غرق شده و فوت كرد.(146)

نظير اين موضع‏گيرى در مورد ملامحسن يزدى يكى از علماى مشهور ايران در عصر فتحعلى شاه رخ داد، شاه با اصرار مى‏خواست دخترش ضياء السلطنه را همسر پسر ملا محسن يزدى كند، ولى ملا محسن با كمال قاطعيت مانع چنين وصلتى گرديد.(147)


previos pagenext page